تبليغاتX
ایستگاه هفتم

ایستگاه هفتم

منوی اصلی

آرشیو مطالب

لینکستان

ساعت

امکانات

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

Bahar-20 بهاربيست


Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: یکشنبه 26 مهر1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

دکتر علی شریعتی

اینم ۲ متن زیبا از دکتر شریعتی:

۱.عشق میکارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... 

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی...

تنها در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو....

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر…

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان،جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است.

۲.دنیا را بد ساخته اند

 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند

 و این رنج است. زندگی یعنی این ....

 

نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: سه شنبه 10 شهریور1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

غزال
اینم یک شعر زیبا از استاد سخن حافظ برای غزال جونم.

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                     که سر به کوه و بيابان تو داده‌اي ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا                    تفقدي نکند طوطي شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل                  که پرسشي نکني عندليب شيدا را

به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر                به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست                    سهي قدان سيه چشم ماه سيما را

چو با حبيب نشيني و باده پيمايي                          به ياد دار محبان بادپيما را

جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب             که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ                    سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

 

نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: دوشنبه 19 مرداد1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

ویلن

موسیقی به انسان آرامش میده مخصوصاَ از نوع ویلنش.

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: جمعه 26 تیر1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

24 ساعت زندگی ایرانی

ساعت 8 صبح: درگیری در خیابان ، ترافیک سنگین،مچاله شدن اعصاب

ساعت 9 صبح: خمیازه کشیدن در اتاق کار اداره

ساعت 10 صبح: دعوا در شورای شهر ومجلس

ساعت11 صبح: دریافت احضاریه برای حضور در دادگاه

ساعت12 ظهر: انتشار روزنامه ... ،آبروریزی از شهروندان

ساعت 1 بعد از ظهر: ناهار، نماز ،غیبت

ساعت 2 بعد از ظهر: شنیدن اخبار فجایع از صدا و سیما

ساعت 3 بعد از ظهر: جلسه مطبوعاتی جبهه مشارکت ، تهدید به خروج از حاکمیت

ساعت4 بعد از ظهر: پایان وقت اداری ، همه از 8 ساعت بیکاری خسته اند.

ساعت 5 بعدازظهر: آغاز ترافیک سنگین در شهر، لندکرو ها به خیابان می آیند.

ساعت 6 بعد از ظهر: مردم به سینما می روند تا فیلم های عشقی- سیاسی نگاه کنند.

ساعت 7 بعد از ظهر: اوج ترافیک در بزرگراه ، فحش های رکیک و غیر رکیک  خواهر ومادر رانندگان محترم به یکدیگر

ساعت 8 بعد از بعد از ظهر: اوپدیس بازی جوانان عزیز در جردن ، بانوان به ظاهر محترم بدر خیابان ها منتظرند.

ساعت 9 شب: مروری بر اخبار فجایع روزانه از صداوسیما

ساعت 10 شب : پخش اعترافات و افشاگری، مجادله و مناظره

ساعت 11 شب: تماشای فیلم سینمایی ار ماهواره ، کارمندان می خوابند.

ساعت 12 شب: هجوم به اینترنت، جوانان چت می کنند.

ساعت 1 نیمه شب: ترافیک در بزرگراه کمی سبک می شود.

ساعت 2 نیمه شب: ترافیک در چت روم های ایرانی

ساعت 3 نیمه شب: خمیازه پشت کامپیوتر،جوانان می خوابند.

ساعت 4 نیمه شب: صدای ریختن آهن در خیابان برای خانه هایی که دائماً در حال ساخت هستند.

ساعت 5 صبح: خوشبختانه همه خوابند.

ساعت 6 صبح: ماهواره ها برنامه کودک را شروع کرده اند. جیش ، بوس ، لالا ، آخرین مشتریان تهاجم فرهنگی می خوابند.

ساعت 7 صبح: مستکبران می روند که بخوابند ، مستضعفان بیدار می شوند.

 

پ.ن: این مطلبی را مدت ها پیش یکی از دوستان عرضه کرد. از آنجا که حکومت ما در ایستگاه هفتم کاملاً دیکتاتوری هست به هیچ عنوان حق اعتراض ندارید.(البته با عرض پوزش) یه کم بخندید بعد هم اگه فرصت کردید یه کم بیش ترش گریه کنید...

نویسنده: غزال ׀ تاریخ: سه شنبه 9 تیر1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

لحظه دیدار نزدیک ست.

 لحظه دیدار نزدیک ست.

باز من دیوانه ام ٬ مستم.

باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !

های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !

و آبرویم را نریزی دل !

- ای نخورده مست -

لحظه ی دیدار نزدیک ست.

 مهدی اخوان ثالث

نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: شنبه 30 خرداد1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

همه هستی من آیه تاریکی است
مثل اینکه واقعاَ غزال مزه سخنرانی هاش رفته زیر دندونش و فعلاَ خبری جزء سخنرانی نیست و من خودم باید دست به کار شم. ادامه این شعرو میتوانید در ادامه مطلب مشاهده کنید.

همه هستی من آیه تاریکی است

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتنها  و رستنهای ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))


ادامه مطلب
نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: چهارشنبه 20 خرداد1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

چرا ایستگاه هفتم؟؟؟
  این پست کمی متفاوت تر ازهمیشه هست.فقط می خواستم به پیشنهاد یکی از  دوستان از ایستگاه هفتم بنویسم.اما حالا که شروع کردم نمی دونم چی بنویسم...

    اسم ایستگاه هم برای من خیلی جالب و قشنگه بود هم برای دنیا ...

این کلمه همیشه منو به یاد یه توقف می اندازه . مهم نیست که کجا و چرا مهم اینه که توی سراشیبی زندگی یه وقتایی این ایستگاه ها لازمه تا نفسی دوباره   برای آدما باشه.نمیشه که همیشه با سرعت بریم  و نگاهی هم به گرد و غبار   پشت سرمون   نکنیم .                                                                                                      به خدا سوار لکسس هم باشیم بیچاره از پا می افته و آخر سر صدای ناله اش   بلند میشه... حالا اگه قبول ندارید خب  با هر سرعتی که می خواید برید        (منظورم از این وبلاگ نه از زندگی که دور از جون همتون..)اما حق ندارید بدون رد و نشونی از خودتون ما رو قال بذارید . به تعداد افزایش بازدید کنندگان کامنت می خوام هیچ توجیهی هم نمی                                                                                پذیرم...                                                                             

بالاخره موفق شدم با زبان بی زبانی بگم که این ایستگاه قراره مثل ایستگاه های دیگه یا بهتر بگم همون وبلاگ های دیگه باشه.

و این که چرا هفت!!!                                                                                خب این رمزه بین من و دنیا ... در واقع یه وجه اشتراک ما دو تا ست.

از تمام دوستان پوزش می خوایم چرا که از توضیح بیشتر معذوریم یا حداقل الان معذوریم... بالاخره ما ماموریم و معذور...لطفاً اصرار نکنید چون این راز در حال حاضر افشا نخواهد شد.

برای این که مزه ی این پست تلخ تر از این نشود سخن کوتاه می کنم .به قول     راوی عشق :  "کم گوی و گزیده گوی چون دُر" در جهت دُر نمودن این پست به ذکر باقی سخنرانی خود را در پی نوشت اکتفا می کنم ...

پی نوشت:

۱-اگه کسی در راه این کشف بزرگ که کاری کمتر از کار ادیسون نیست ، اشتیاق    و کنجکاوی  و البته ریاضت داشته باشم به هیچ عنوان وی را نا امید از در وبلاگ برنمی گردانیم.                                                                                            

۲ -دوستانی که از لحن این جانب معترضند و انتقادی دارند با کمال میل انتقادشان را پذیرایم اما من به هیچ وجه قول نمی دم انتقادات شما را هر چند منطقی و با دلایل مستحکم با روی خوش بپذیرم... در صورت مواجه با اخم و تخم این جانب لطفاً اعتراض نکنید چرا که اعتراض وارد نیست.

۳-کامنت یا همان نظر خصوصی به هیچ وجه پذیرفته نمی شود حتی از شما دوست عزیز... لطفاً نظرات زیبایتان را در معرض دید عموم قرار دهید...( البته اگر برای این پست مسخره نظری هم دارید!!!)

                          رسماً ختم سخنرانی را اعلام می دارم ...
نویسنده: غزال ׀ تاریخ: شنبه 16 خرداد1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

در آن لحظه

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

***

مهدي اخوان ثالث ( م. اميد )

نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: پنجشنبه 7 خرداد1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

نیلوفرستان

آوايش از دور،

بانگ خوش آمد بود - شايد -

پوينده در پهناي آن دشت زمرد،

بالنده تا بالاي آن باغ زبرجد،

مثل هميشه، گرم، پر شور ...

***

نزديك تر، نزديك تر،

از لابه لاي شاخه ها، از پشت نيزار،

گهگاه مي شد آفتابي !

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

تا چشم مي پيمود، آبي !

***

نزديك تر، نزديك تر، او بود، او بود .

آن همدل همصحبت آئينه رو بود .

آن همزبان روشن پاكيزه خو بود .

آن عاشق از خود برون،

آن عارف در خود فرو بود .

آن سينه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

***

دريا، همان دنياي راز بيكرانه،

دريا، همان آغوش باز مادرانه،

دريا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

***

نزديك تر، نزديك تر، او هم مرا ديد .

آواي او بانگ خوش آمد بود،

بي هيچ ترديد .

آن سان كه بيند آشنائي آشنا را،

چيزي در ين عالم به هم پيوند مي داد

جان هاي بي آرام ما را .

***

خاموش و غمگين، هر دو ساعت ها نشستيم !

خاموش و غمگين هر دو بر هم ديده بستيم .

ناگاه، ناگاه،

آن بغض پنهان را، كه گفتي،

مي كشت مان چون جور و بيداد زمانه؛

با هاي هاي بي امان در هم شكستيم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

بر شانه هاي خسته، بار درد، چون كوه،

مي گفتيم و مي گفتيم و مي گفت و مي گفت،

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

***

دريا و من، شب تا سحر بيدار مانديم .

شعري سروديم .

اشكي فشانديم .

شب تا سحر، آشفته حالي بود با آشفته گوئي،

انده ياران بود و اين آشفته پوئي،

بر اين پريشان روزگاري، چاره جوئي .

***

دريا به من بخشيد آن شب،

بس گنج از گنجينه خويش .

از آن گهرهاي دلاويزي كه مي ساخت ؛

در كارگاه سينه خويش :

جوشش، تپش، كوشش، تكاپو، بي قراري !

ساكن نماندن همچو مرداب،

چون صخره - اما - پيش توفان استواري !

هم بر خروشيدن به هنگام،

هم بردباري !

***

در جاده صبح

با دامن پر، باز مي گشتم - سبكبال -

سرشار از اميدواري !
مي رفتم و ديدمش باز،

در صبحگاه آفتابي :

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

تا چشم مي پيمود، آبي !

از لابه لاي شاخه ها از پشت نيزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

*****

"فریدون مشیری"

نویسنده: دنیا ׀ تاریخ: یکشنبه 3 خرداد1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

درباره وبلاگ

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها
صدای سرفه می آید...
"فروغ فرخزاد"
مرسی که به وب ما سر زدید...
کامنت یادتون نره
غزال و دنیا


نویسندگان

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to istgah-haftom.Blogfa.com / Theme by: iTheme

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس